درد دل
بالهای آگاهی من
اقتدار پروازم،در وسعت بلا،در هوای طوفانی عشق تو،شکست
و باران چشم هایم را به آسمان و به دریا و به روح سبز جنگل،سپرد
اکنون در سینه ی خسته ی من،جوانه های تمنا شکفته است
باور نمی کردم که در نهایت می توان آغاز شد
راستی ای التهاب دل انگیز!
با دلهای شکسته و اشکهای سرشار چه می کنی؟
چقدر مهربان به من آموختی که پلاس کهنه رنج ها را راحت بپوشم
و راحتی را از شاخه ی رنج ها،صمیمی بچینم
و خوشنودی را با زبان درد مزمزه کنم و راه بیفتم
در جنگل محبت تو،زشتی ها و رنج ها،زیبا روییده اند
در آسمان عنایت تو،پرنده های عاجز به معراج اقتدار رفته اند
در دریای طوفانی فیض،راستی چقدر آرامش گسترانیده اند
آیا در این ضیافت سرشار
مرا تنها و خالی می گذاری؟
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


درد دل
