امیر پارساامیر پارسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان و باباش

بدون عنوان

پسرک عزیزم ، خیلی وقته برات اینجا نمی نویسم ولی همه چی در قلبم ثبت شده ... امیدوارم به معنای واقعی بتونم برات مادری کنم و امانتی رو که حضرت دوست به من سپرده خوب و شایسته ، آنطور که  می پسنده در پناه خودش بزرگ کنم...که بهترین یادگاری و هدیه می تونه باشه   فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین   ...
5 بهمن 1392

دل نوشته های مامان از کارای جدیدت

عید غدیر مبارک پسرکم دندون پنجمت هم که چند وقت بود یه کوچولو در اومده بودبه سلامتی کامل شد دیگه حسابی سعی میکنی با این٥ تا دندونت غذا ها رو بجوی و دیگه  زیاد تمایل به خوردن سوپ و سرلاک و غذاهای آبکی نداری ! انگار می خوای توانایی تو در جویدن بهمون ثابت کنی .... راستی تا یادم نرفته بگم خیلی قرتی هستی و مدام دست می زنی ..مثلا وسط شیر خوردن یه دفعه می شینی و شروع می کنی به دست زدن ..فقط کافیه یه جا آهنگی پخش بشه دستات رو خیلی قشنگ تکون می دی و نانای می کنی . از شیطنت بگم که جدیدا از همه جا بالا می ری تا سرم رو برمی گردونم می بینم بالای کاناپه رفتی  یا روی لبه کناپه نشستی .جدیدا هم یاد گرفتی از تخت خودت می آی پایین .به پ...
2 آبان 1392

ده ماهگی

ماه سختی رو پشت سر گذاشتیم  چند روز پشت سرهم تب داشتی و بعدش هم ضعیف و لاغر شدی  من وبابایی هم با تو مریض بودیم ...خداروشکر به خیر گذشت پسر قشنگم تو تا پایان ١٠ ماهگیت دو تا مروارید دیگه به مرواریدهات اضافه شد وحالا ٤ تا دندون داری در ضمن همه ش سعی در قدم برداشتن بدون کمک داری .والبته چند روز پیش بدون کمک هم چند ثانیه ایستادی و در حالی که دستهات رو به آسمون بود و ذوق می کردی آروم نشستی حالا دیگه دوست داری خودت قاشق و ازم بگیری و غذا بخوری گرچه که برعکس میگیری و همه چی رو می ریزی روی زمین ولی این حس استقلال طلبیتو دوست دارم ...چند روز هم هست که ازم می خوای لقمه های نون و پنیر مو بدم به تو و مثل من غذا بخوری...
28 شهريور 1392

پایان 9 ماهگی

امروز ٩ ماهت تموم شد ... روزای شیرینی در کنارت دارم .درسته که مادر خیلی ایده آلی نیستم ولی همه کارهات رو خودم انجام می دم ..شاید سر کار نرفتن و خونه موندن زیاد برام خوشایند نیست ولی چون انگیزه بزرگی چون تو دارم ، کلی انرژی می گیرم  و ازاین که انتخاب کردم پیش تو بمونم پشیمون نیستم ... دیشب سه تایی (من و تو وبابایی) رفتیم بیرون و برای اولین بار تو رو به محوطه بازی سرپوشیده بردیم و سوار تاب شدی و توی استخر توپ بازی کردی ..من و بابایی هم به خاطر خوشحالی ت کلی ذوق کردیم خدا یا شکر که فرزندی سالم به ما عطا کردی که انشاالله صالح هم هست     ...
26 مرداد 1392

ایستادن و تلاش برای راه رفتن

فندقم از اوایل هفت ماهگی که شروع به چهاردست وپا رفتن کردی تلاشت برای ایستادن هم شروع شد..دیگه از صبح که بیدار می شی چهارچشمی مراقب حرکت هات هستم ...روزای اول که دستت رو به میز و صندلی می گرفتی و بلند می شدی زود خسته می شدی و می افتادی ولی دو هفته می شه که موقع ایستادن چند قدمی هم راه می ری و سعی می کنی دستت رو رها کنی  ...امشب هم بالاخره یاد گرفتی بعد از ایستادن خودت آروم بشینی ، آخه قبلا فقط می ایستادی و برای دوباره نشستن با نق زدن از من و بابایی کمک می خواستی ...خلاصه که روزهای پر از هیجان برای تو و پر از استرس و نگرانی برای منه. بابایی که همه ش روحیه می ده ...می گه بچه ست باید این کارا رو بکنه ..اگه نیفته بزرگ ن...
4 مرداد 1392

رویش اولین مروارید زندگی و چهار دست و پا رفتن

    پسر نازم روز یکشنبه 9 تیر  با رویش اولین مرواریدش ما رو خوشحال تر از قبل کرد همچنین که از یک هفته قبلش خزیدن هاش بیشتر شده بود و بالاخره همزمان با رویش اولین دندان چهار دست و پا هم رفت ماشاءالله پسرم ...همیشه در پناه خدا باشی   خدایا بی نهایت سپاسگزارم  ...
10 تير 1392