امیر پارساامیر پارسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان و باباش

دلنوشته هایم

در این روزها که با معبودت راز و نیاز می کنی در این شبها که بیدار زمزمه می کنی ذکر آرامش بخشت را و سایه ی عشق الهی را بر زندگی ات حس می کنی  در این روزها و شب ها که عبادت کردنت خواستنی است  در این سحرهای نورانی و افطارهای پر برکت این من کوچک را نیز به یاد بیاور  در این روزها که نگاهت گرمتر شده و لبخندت مهربانتر در این روزها که مسافری از تو می خواهم مرا هم با خود ببری به قله های معنویت و دستانم را در دستانت بگیری تا دعایت در حقم مستجاب شود  ای مهربانترینم می ستایمت گرچه دوری هنوز ..اما حس می کنمت ... ...
20 مرداد 1390

ماه مهمانی خدا

سلام به  فرشته عزیزم ... توی این ماه هم مثل همه روزها و ماههای دیگه دست امیدم رو به سوی کسی دراز کردم که تنهاامیدم و تنها چاره م اونه و جز اون گره های زندگی به دست کسی باز نمی شه امشب دلم بدجور گرفته  ولی باز هم فقط در خونه خدا می رم و ازش می خوام مثل همیشه آغوشش رو برام باز کنه تا همه هراس ها و دلهره هامو بهش بسپارم تا آرومم کنه ... می خوام آروم آروم دعای امیرالمومنین رو زمزمه کنم تا شاید اگر لایق باشم مورد رحمت خداوند قرار بگیرم .. بِسم الله الرحمن الرحيم اللّهُمَّ اغفِر لِيَ الذُّنوُبَ الَّتي تَهتِك العِصَمَ ، خدايا ببخش آن گناهاني را كه پرده عصمتم را مي درد ، اللّهُمَّ اغفِر لِيَ الذُّ...
13 مرداد 1390

بدون عنوان

٣ سال گذشت ...امروز سومین سالگرد یکی شدنمونه.از خدای بزرگ می خوام همونطور که تا امروز همراه ما بوده و ما رو در پناه خودش حفظ کرده از این به بعد هم رحمتش رو از ما دریغ نکنه و بذرمحبتی که در دلمون کاشت و به مددش جوانه کرد درختی تنومند وبارور بشه الهی آمین ...
9 مرداد 1390

عاشقانه ام با فرشته ام

سلام فرشته قشنگم .  کوچولوی نازنینم هنوز هیچ خبری از حاجی لک لک نیست و راستش رو هم بخوای هنوز بابایی دعوتش نکرده که بیاد خونه ما ..البته بگذریم که من خیلی وقته که می خوام دعوتش کنیم ....ولی به هر حال تصمیم و نظر بابا جونت خیلی مهمه . .. مطمئنم همین روزا خدای بزرگ همه شرایط رو مهیا میکنه و به دل بابای خوب و مهربونت هم میندازه که این حاجی لک لک مهربونو دعوت کنیم و ازش بخوایم به لطف و رحمت خدا تو رو برای ما هدیه بیاره....   وای عزیزممممممممممممممممممممم از همین حالا تپش قلبم تند تر شد     وبرای اومدنت توی دلم روز شماری می کنم. تو هم دعا کن برای بابات وبرای همه باباهای زحمت ک...
3 مرداد 1390

سومین سالگرد عقد من وبابایی

سلام ..این روزا خیلی هیجان دارم .. آخه عزیزم چند روز دیگه سالگرد عقد من وباباییه البته امسال دقیقا افتاده به روز قبل از ماه رمضون برای همین چون من و بابایی روزه می گیریم من فکر کردم باید چند روز قبل یه جشن کوچولوی ٢ نفره بگیریم..البته به اون چیزی نگفتم  آخه این روزا کاراش توی شرکت خیلی زیاده ..برای همین می خوام غافلگیرش کنم و روز ٥ شنبه ٦ مرداد که روز بله برون بود رو در نظر بگیرم .....   ولی هنوز نمی دونم بیرون بریم بهتره یا توی خونه باشیم ..باید ببینم اون روز برنامه کاریش سنگینه یا سبک... می خوام همه چیز خوب پیش بره ... و یه شب به یاد ماندنی و شاد در کنار هم داشته باشیم . به امید روزی که سه ت...
3 مرداد 1390

تقدیم به همه مادرای دنیا

به گل های یاس که نگاه می‌کنیم انگاری دارن فکر می کنن یه تفکر سپید   یه سکوت پربار دارن   خیلی نازک هستن   ظریف و کوچیک اما وقتی می‌خوای از شاخه جداشون کنی عطرشون رو از هیچکس دریغ ندارن   حتی توی خونه‌های قدیمی و کاهگلی هم باز میشن   خیلی بی ادعا و کم توقع و در عین حال خیلی بزرگ و زیبا هستن   درست مثل تو   از تو و به یاد تو می‌نویسم   امشب از تو می‌نویسم   از تو و قلب رئوفت از قشنگی محبت از دو چشمون کبودت از تو که تو این غریبی آشنای مهربونی   وای که چشمات پر حرفه با زبون بی زبونی   ام...
3 خرداد 1390

درد دل

  بالهای آگاهی من اقتدار پروازم،در وسعت بلا،در هوای طوفانی عشق تو،شکست و باران چشم هایم را به آسمان و به دریا و به روح سبز جنگل،سپرد اکنون در سینه ی خسته ی من،جوانه های تمنا شکفته است باور نمی کردم که در نهایت می توان آغاز شد راستی ای التهاب دل انگیز! با دلهای شکسته و اشکهای سرشار چه می کنی؟ چقدر مهربان به من آموختی که پلاس کهنه رنج ها را راحت بپوشم و راحتی را از شاخه ی رنج ها،صمیمی بچینم و خوشنودی را با زبان درد مزمزه کنم و راه بیفتم در جنگل محبت تو،زشتی ها و رنج ها،زیبا روییده اند در آسمان عنایت تو،پرنده های عاجز به معراج اقتدار رفته اند در دریای طوفانی فیض،ر...
20 فروردين 1390