ده ماهگی
ماه سختی رو پشت سر گذاشتیم چند روز پشت سرهم تب داشتی و بعدش هم ضعیف و لاغر شدی من وبابایی هم با تو مریض بودیم ...خداروشکر به خیر گذشت پسر قشنگم تو تا پایان ١٠ ماهگیت دو تا مروارید دیگه به مرواریدهات اضافه شد وحالا ٤ تا دندون داری 



در ضمن همه ش سعی در قدم برداشتن بدون کمک داری .والبته چند روز پیش بدون کمک هم چند ثانیه ایستادی و در حالی که دستهات رو به آسمون بود و ذوق می کردی آروم نشستی

حالا دیگه دوست داری خودت قاشق و ازم بگیری و غذا بخوری گرچه که برعکس میگیری و همه چی رو می ریزی روی زمین ولی این حس استقلال طلبیتو دوست دارم ...چند روز هم هست که ازم می خوای لقمه های نون و پنیر مو بدم به تو و مثل من غذا بخوری وسرلاکتو نمی خوری

یه چیز جالب از جارو برقی به شدت می ترسی ولی وقتی بغل بابامحمدت هستی احساس شجاعت و غرور می کنی و با تمسخر برای جاروبرقی روشن صدا در می یاری ولی تا زمین می گذاریمت می ترسی و با سرعت می آیی بغل منو بابا
...چند روزه جاروبرقی رو می ذارم توی اتاق نشیمن تا تو مدام ببینیش و ترست بریزه و تو گاهی می ری سمتش



ده ماهگی
